پوشه ای تازه
اگر بتوانم دیگر نمیخواهم برگردم و چوب حلاجی به گذر روزهای عمرم بزنم . دنبال "این" شدنم باشم و یا راهی برای" آن "شدنم پیدا کنم. نه اینکه بتوان دفتر مشق ها و یا حتی کارنامه ی حتی روزی از آن عمر را فراموش کرد و یا هیچ انگاشت .
عمری باید و نبایدهای گذر زندگی را برایم چیدند و هم خود ساختم . موشکافانه گذشته را کنکاش کردم و مقصر ها و مشوق ها را دوصف کردم . نیکی ها و بدیهایم را در ستون بلندبالا ردیف کردم. غلط ها را یافتم و یا زیر آنها را با رنگ قرز نشان دار کردند و من بارها درست آن را نوشتم . گاه تاوان سخت تر از هر جریمه ای برای حتی نیکی هایم پس دادم و ...
در گذر سالها خندیدم و خنداندم. رنجیدم و رنجاندم. خوبی کردم و خوبی دیدم. حتما خوبی کردند و بدی دیدم . همانگونه که خوبی هاییم را بدی پنداشتند و ...
شنیده ایم " صد بار بدی کردی و دیدی ثمرش را نیکی چه بدیداشت که یک بار نکردی" یا " انسان عاقل از یک سوراخ دوبار گزیده نمیشود"
میخواهم
باز آن نشدم که میدانستم . چه برسد به آن شوم که میخواهم