به چله نزدیک میشویم
شده آیا که غمی ریشه به جانت بزند؟
- بله جانم -
رفتنت، ریشه به جان، تیشه به روحم زدهاست
- نه فقط من -
که چنان بمب، هویدا زدهاست
و چنان تیغ، به حنجرِ زدهاست
- چه بگویم؟ -
خود که دیدی !
بُهت زده
سر به دیوار زده
بر سر و سینه ز ده
شیون و افغان زدهایم
بر سر تربت تو چونکه پدر لب بگشود
- همه دیدیم -
چه سان شیون زنها برخاست
وا حسینا، آه برادر
وای بابا، جان خواهر
و پدر گفت :
چه عظیم است این غم !
والدی داغ نبیند، یارب
و اگر این هجر، مقّدر شدهاست
بار الها، تسلیمم
- معرفت بین -
این حسین است
درس از حسین بن علیست
- کیست او؟ -
آن حسین پاره پیکر
او بداده عون و جعفر
هم علی و هم که اکبر
داغدار است، چون پیمبر
هرچه دیده گل پر پر
هم عزیز و هم که یاور
- اما هر دَم -
با شجاعت زده از دَم تیغ حیدر
- آخرین دَم -
گفته یارب، من رضایم
به رضای خودت، یارب
- بله جانم -
قرنهاست، غمی ریشه به جانها زدهاست
نیمروزی، نقاش خدا، ثارالله، نقش ابد بر دل دنیا زدهاست
بر دل پیر و جوان " امِّ مصائب " زدهاست
اینجا آنجا همه جا مُهرعزا، نام محّرم زدهاست
همچنان، موج وغروشی به دنیا زدهاست
مِهرمولا، بر دل هرکه زده
هستیاش، هست شده
نیستشدنی، نیست شده
بی سر و سامان، عشق مدلّل شده
خود بخوان او چه شده!
وقتی حسینی شده
راهِ منّور شده، باغِ مسلّم شده
- بَه! خدایا! -
درس هایی از حسینبنعلی
فراوان و چه گویا شده
- فاطمه جان -
نور دلها، امِّ بابا
جانِ مولاجان، حسین
- این محرّم -
باز درفراقیم1، در فراق فاطمه 2
پیش خود خوان، همچو محسن3، فاطمه
بی بی جانم، او مصون بود
در پناه خود، او مصون دار
داغداریم، دست صبری لطف فرما
این فراقها همچو "دور" است
دورِدور است، دورِتکرار
آن چه " دور" باد، مکرشیطان
او چو گوید، مرگ دوراست
دورِ دور است
بار دیگر، در محرّم دوره کردیم
درس سختی، درس هجران
- محسنیها! -
راهِ تان، همچو محسن
- فاطمیها! -
زندگی " فاطمه وار"
- فاطمه (س) -
درامانست از گناهان
تو مصون باش از خطاها
هم به نیکی زندگی کن
تا به مردن، چون شهیدان
تو شوی از فاطمیها
1*. سی سال پیش در شهریور همزمان با محرم، سوگوار شهید محسن مصون بودیم
2* . فاطمه مصون
3* . شهید محسن مصون
......................
خدای من! چگونه نقش یک ثوابِ ناب
به یک نگاه رحمتت تمام و تام میشود
گرهی آنهمه، سؤال یک شبه باز میشود
چگونه یک نفر، قطره قطره ناگهان
چو رود، حیات بخش و پاک میشود
تمام غنچهها از آن، بازِ باز میشود
چگونه دستها، سوی هم دراز میشود
در، پشتِ در باز و باز میشود
و راه نیک، چه نیک باز میشود!
...................................................
هرغم که دیدی، غم آنها بنگر
یک بلا است، جمع آنجا
قطره اینجا، دریا آنجا
این به سالها، آن به قرنها
این مقدّر، اختیار آن
امتحان است، امتحان بود
این چو تسلیم، آن به تسلیم
این زلال است، آنکه نایاب
رهرو است این، راهبراست آن
پس
او عزیز است پیش آن یار
یاریش هم، یار آن یار
خداوندا!
من خونین جگر بر باورش انکار، دارم
وزین کابوس دهشتناک، بیداد دارم
تو رفتی، خاله جان باور ندارم
دگر " چشم، خاله جان" هرگز ندارم؟
نوشتم من، بیا
یک بار دیگر
بگو، چشم خاله جان
که من مرگ تو را باور ندارم
.........................
بگذارید، مرا ناله و افغان بکنم
بگذارید، مرا سر به بیابان بزنم
مگر این تن چقدر تاب کشیدن دارد؟
مگر این حنجره، جای دریدن دارد؟
ای خدا، باز بگیرجان مرا
به خودت، این داغ، آتش سوزان دارد
......................
بنده ی خوب خودم
سوز تو میدانم
آتش داغ ترا آگاهم
هم ترا میبینم، هم ترا میفهم
پس بدان پیش توام
خود کنم آرامت
چه خوش ست، تسلیمت
قدرت ایمانت
صبر زیبا این ست
چون مقرب بشوی
میوه اش شیرین است
نوش داروست، به جد، باوردار
این نیش ترا نوشین باد
زهر این نیش به تو آسان باد
نوش آن تا به ابد باقی باد
................
فاطمهی مصونم رخت سفربسته است.چشم ز جهان بسته است. از قفسش رسته است. پشت در،هم، بسته است.
من که ندانم کجاست؟ پیش کدام از شماست1؟ او نظرش با که است؟ یا که چه گوید به راز؟
شاید که او گفته است:
با غم من تو بساز. راه نرفته بساز. این قفست، راهِ ناب! همرهی نیکی بیاب.
فرصت ما هر کدام رو بهتمام یا تمام. تونکنی ناتمام2، روزی تو نیست تمام3.
داغ و فراق و بلا! هرکه رسد" خونبها"ست! خون جگرمیخوری. یاور تو، باد خدا.
در دل این زندگی، سخت و قوی، گر شوی. یاور یزدان شوی، فرصت نیکی تُراست. نیکی بیارد نشاط!
روز حساب و کتاب، ذره و مثقالهاست. ظلم و ستم نیست، هیچ! بازدهندت. که این، اُجرت آن خونبهاست.
روزی، چو گردد تمام، موسم دیدارهاست. دیدن آن رفتههاست. شاد کنی هرکه را، او بدود زودتر، هم بدهد مژدهها
وایخدایم، خدا!
سوزِدلم کم شود؟ تا که ببینم ترا، حرف و حدیث ادعاست؟!
1: همنشین چه کسانی است
2:در مراحل سوگ ماندن - از دست دادن فرصت زندگی
3: فرصت زندگی
......................
فاطمهام مصون شد از دام و درد دنیا
فرصت او فنا شد از گنج ناب دنیا
دوران ابتلا شد از هجرِ وی زدنیا
دل، بندِ خالقم شد از صبرِدردِ دنیا
شفیع محشرش شد آن شافی دو دنیا؟
