شاید بشود!
به ضرورت در جایی خدمت کردم که مزّین به نام حضرتش بود. و من در خدمت، روی پا ایستادم و به عشقشان دم زدم.
شبی تمام خواهش دلم را بر بستن راهشان و طلب ستاندن کردم!و حتی به انچه در آن موقع کنار دستشان بود، راضی نشدم و انرا نگرفتم . ان قدر گریه کردم و خواهش کردم تا از ناله به داد رسیدم و بیدار شدم و هیچ نشد که نشد
من زندگی ای را طلب می کردم که میخواستم . بیست و یک سال با ز گدشت. بارها بلندشدم ، به پرواز درآمدم ویا به زمین خوردم . گاه آنقدر سخت که دیگر توان ادامه ی یک لحظه آنهم در خود نمیدیدم .......
علت یابی میکردم و مفصر میشدم و مقصر میکردم . به تقدیر من و به ماهیت روزگار میچسباندم...
ولی در پارخ کردن آخرین مو از امید به زندگی، برای مادرم زندگی میکردم و از مادری خود خجالت میکشیدم و کنار لبه پرتگاه می نشستم...
الان همان طلب را عاجزانه تر و با اصرار تمام میخواهم . فهرستی داشتم . از خواست ها و نخواسته ها، دلبند مواردی و بیزار از گروهی و... ولی امروز خیلی ها جابه جا شده اند. برخی از ردیف موارد دلبسته به موارد بیزاریها رسیده اند.
و چه بزرگند که حتی در خواب بر تضرع من رحم نکردند.
امروز راهی میشوم به کربلای معلی
آنجا که میگویند. فرشتگان مقیمی دارند که به خواست رب العالمین، منتظر پیام زائرین هستند . تا چه بخواهند و از که و چه پیام اورند
ای تمام وجود الهی من دمی من را تنها نگذار و فرصت نده تا از این بازار تمام سود، غفلتی کنم . که چه چشم های مه گرفته و بارانی، ترک دلها و ریز ریزشدن جام وجودها که در کوله بار سفر ندارم .
شاید تا آن زمان که ندای پایان فرصتم اعلام شود. توفیق یار نشود
یاریم نمایید ، تا بند دلم را از مضجع نورانیات باز نکنم و رها نشوم .