بیا با مرک قدری اشتی کنیم

دکتر محسن خدایار چشم از حهان بست

پسری پدر ندیده / ولی وصف او شنیده/ زمقام شامخ او، بهره ای دگر ندیده!!!!!/ پسری که " نه " نمی گفت/ درد خود جدا نمی گفت/غم خود را به غزل، ترانه می گفت/ولی با صوت قران با پدر سخن، همی گفت/نه!!/ برای طاقت خود به خداپناه می برد/اگر او بود، برای مادرش بود/ اگر او طبیب شد، به عشق مادرش بود/بعد از بیست و اندی/ عاقبت شکست این قفس را / به پدر رسید اما/ چکنم، که دختر او ندیده روی او را/ نکند شکایت ما به پدر بگوید/ به شهید بگوید/ زبی وفایی ما/ که جامعه نفهمید، پیام آن ها/چه قصور کرده به یادگار آنها/ همه ی حیرانی دل ها/تاوان همه در این جاست/ اما شاید / دختر خود، به نشان گذاشته/ که بس است بی مرامی/ بفهمیم راه آنها

بدنبال معرفت

لبته بهتر است کلمه «عبادت» را به «پرستش و اطاعت» ترجمه کنیم نه «پرستش» تنها! چون عبادت مشتمل به هر دو جهت است. یعنی زندگی کردن در فضای اتصال و ارتباط با خداوند که رحمتش بر همه موجودات وسعت یافته و نزدیک ترین موجود نسبت به بندگان خود می باشد و لطف و محبّت بی انتها نسبت به آن ها دارد و در جهت دیگر اطاعت از دستورات او که تماماً جهت زندگی توأم با آسایش و امنیت و رفاه برای بندگانش می باشد. و محدودیت ها و ممنوعیت ها در این روش زندگی برای ایجاد آسایش و ادامه آن است.

از الیاس کلانتری

پیش خدا و تا خدا رفتن

هنوز جند دقیقه ای از پیش خدا رفتن دانش آموز قدیمم نگذشته بود که دوست دوره ی دانش آموزیم برای

خداحافظی و رفتن به خانه ی خدا تماس گرفت.

خدایا راه بندگی خویش را به همه ی حاجیان نشان ده که اینان سفیرانی باشند که پاکی و صفای دل بخشند.

تا برگشت زائران با چله ی آقا محسن و محرم خدود هم است . اگر غنایتی از حق باشد تمام مدت بنویسم

پروازی دیگر

در اذان، اذن به رفتن بگرقت  

 تن ، رها بال پریدن بگرفت

 

  ماتم رفتن او در دل ما، پا بگرفت

حتم دارم درآعوش پدر، جا بگرفت

چاردیواری زندگی

چه دیر،یادمان می افتد در کوچه های زندگی هم را گم کرده ایم و چه زود در کوجه های خاطرات بدنبال هم میگردیم

و چه سخت است وقتی برمیگردی و میبنی چه غافل بودی!

 در گذر زندگی با افرادی هم راه میشویم. هرکدام با داستانی جدا، گاه هم داستان ابدی هم میشویم  و گاه نشانی

درکتاب زندگی هم میشویم . و خدا نکند نشان نفرت،انحطاط شویم و خداکند نشان ترقی، رویش ، سرزندگی

باشیم .گاهی آن قدر از هم دور میشویم که نشانمان هم در غبار گردباد روزها محو و یا ناپدید میشود . 

هرکدم دوان دوان بدنبال زندگی میدویم و در چاردیواری خود، از کمک و یاری یگدیگر غافل شده ایم . دیداری را

بیاد میآورم که تا نیمه شب رسید و با تذکری گذر زمان را به یاد آوردیم و چه نشاطی و امیدی و حظی.........

حتما حالا هرکدام مردانی شده اند و داستان هایی جدا و من در انتظار بال گشودنشان به اوجی هستم که باید 

نمیدانم نشانی ام در کتاب زندگیشان باقی مانده و یا نه ؟ 

یادم باشدتادیر نشده، بدنبال نشان های زندگیم باشم و پیدایشان کنم . خانم بهفروز خانم فاضل و خانم آقایی

دوستانم را دارم و  خداراشکر زمانی برای دلبستگی به همکاران  نبود و سعی کردم دانش آموزی به من دلبسته و من به دانش آموزی دلبسته نشوم . که خود از دلبستگی شدید به خانم طبسی دبیر زبان راهنمایی ام خیلی خیلی ضرر کردم . بعد از آن اوج در زبان هرگز نتوانستم موفق شوم ولی چون یزدی نبودند فکر نکنم پیدایشان کنم . راستی اعظم فلاح که به یکباره از هم جدا شدیم .و هیچ وقت پیدایش نکردم . شاید شعرهایی که برایم گفته بود را بنویسم پیدایم کند 

 

 

 

 

نسیم شهید

دیروز اول به دبدار پسر شهیدی رفتم که تمام هستی همسر شهید بود . دور از همه ی بی قراری مادر، ارام و خواب به نظر میرسید. با بددنی متورم ، جشمهایش با پلکهای بالا ورم کرده بسته بود ، گویا تمام توانش را برای باز نگهداشتن چشم هایش ، گذاشته ...

پیش از دیدنش، تمام بدنم به لرزه افتاده بود ولی با دیدنش آرام شدم و .................

بعد از نماز برای سالگرد شهیدی رفتم و هر سال سعی میکنم همانجایی که عکسش آویزان است مینشینم و کاش میشد تمام مدت و آنقدر به آن بهشتی نگاه کنم که بالاخره نگاهم کند و..............

و آخر شب، سربریده شدن و آن نگاه پر از صلابت شهید حججی 

اما خدای من چرا آنقدر نفوذناپذیرم که از آن همه نور بی نصیبم

عمری که اجل در پی آن میتازد

و کاروانی که هیچگاه به ردیف و سن و حتی سلامت ردیف نمیشود .خدایا 

 

عجیب درگیریم

خودم را وقف چاردیواری خونه ام بکنم؟!!!

بگذار دیگران، راه خودشون را بروند !!!!!!!!!

هیچکه را نمیشه عوض کرد ؟

بله یا خیر و یا تاحدودی کدام ؟

اولویت بندی داره ؟ 

بستگی به زمان داره ؟

تا نبینی و نخواهند مسئولیت نداری ؟

و هزاران هزار سؤال 

گفته اند : بگذار، بروند و ببینند سزای خویش

خودکرده را تدبیر نیست

کلاه خودت را نگه دار باد نبره

و یا 

بنی آدم اعضای یک پیکرند

 اما میدونم 

هرفردی نون قلب خودش را میخوره

 

جا بجایی

بعد از مهارت اسباب کشی که خود کمک بزرگی در استقرار در محل جدید است . به ترتیب بدون عجله و قاطی کردن همه ی کارها به مرتب کردن پرداختم و این خوب بود . یعنی به راحتی از همون اول همه ی امور زندگی به گونه ای که امور روزانه مختل نباشد و خستگی نفس گیری نداشته باشیم . کارها را اداه دادم . از وقتی که به فکر فروش خانه افتادیم . هر شب پیش از خواب تو ذهنم برنامه ریزی میکردم و این یک شیرینی خاصی داشت تا حالا که تموم شد . الهی شکرت 

 

وقتی غم و یا مشکل بزرگی برای نزدیکان و یا دوستان اتفاق می افتد

ترس از همان مسئله ترا به ناامیدی می کشاند.

       سعی میکنی تا در انچنان نشده ای، لذت بیشتری ببری

      وسواسانه و یا عادی ، در پی پیشگیری برمیایی

خود را ملامت میکنی

و هزاران هزار بازخورد دیگر در تو اتفاق می افتد 

خستگی که می ارزید

دوازده سال در خانه ای نزدیک به محل تحصیل بچه ها بودیم و دقیق دوماه، در کار فروش وچهار ماه و نیم خرید زمین بودیم و اسباب کشی که بالاخره به سکونی رسیدم تا ان شالله خانه را بسازیم وقدر مسلم اسباب کشیبسیار راحت تری خواهیم داشت . چون از خرید خیلی چیزها صرف نطر میکنیم و همین هایی که داریم .مجدد برخی را دور می ریزیم