فاطمه سادات دنیا آمد

نور آمد و فاطمه به دنیا آمد / ذریه ی زهرای مطّهر آمد/در مکتب حق، جان عزیزی آمد/ معصوم و منوّر و مصفّا آمد /در مقدم او وجد و سروری آمد / زان وجد، زبانم به ستایش  آمد/امید منورشود و در پی حقایق آید

خانه تکانی در شروع بازنشستگی به نازک کاری رسید

خداراشکر جزوه ها و کتابها و ..............کلی چیزهای غیرضروری را دور ریختم و یک نظمی دادم . تازه باید برسم به نازک کاریها ( مثل خانه سازی اول کارهای مشخص ، بعد ریزه کاریها  )امید خدا 

در این مدت چند نوع غذا را هم تمرین کردم که ماهر بشم و اما این هفته 

در ادامه منوی شیرینی های نوروزی می رسیم به نان نخودچی ... این شیرینی محبوبترین شیرینی دوران کودکی منه 

 

مواد لازم

 

کره : ۱۰۰ گرم

پودرقند: ۱۰۰ گرم

آرد نخودچی : ۲۰۰ گرم

زعفران دم کرده ، وانیل ، خلال پسته یا بادام : مقداری

 

طرز تهیه

 

کره رو بزارید تا به دمای محیط برسه بعد با پودر قند اونقدر هم بزنید تا رنگش روشن شه و حجمش زیاد بشه

بعد زعفران و انیل رو اضافه کنید

درانتها آرد نخودچی رو اضافه کنید ، خوب مخلوط کنید ، میدونید ک خمیرهای کره ای رو نباید ورز داد ، کمی با نوک انگشت ماساژ بدید تا خمیر یکدست بشه

خمیر رو داخل کیسه فریزر قرار داده و نیم ساعت تو یخچال استراحت بدید

بعد به قطر تقریبی ۷ میلی متر بازکرده و قالب بزنید ، انگار ناف شیرینی نخودچی رو با قالب گل چهار پر کوچیک بستند مگه نه 

روی شیرینی ها خلال بادوم یا پسته قرار بدید

بعد شیرینی ها رو به مدت ۱۵ دقیقه درفر گرم دردرجه حرارت ۱۷۵ درجه سانتی گراد بپزید ، بعد ازپخت از سینی جدا نکنید اجازه بدید کاملا خنک بشه بعد تو ظرف مورد نظر چیده ، دو سه ساعت دریخچال قرار داده سپس سرو کنید.

نکته ۱ : میتونید به جای کره از ۸۰ گرم روغن جامد قنادی استفاده کنید.

نکته ۲: نسبت ها رو کامل رعایت کنید اگه روغن زیاد باشه شیرینی بعد ازپخت وامیره و اگه آرد نخود چی زیاد باشه شیرینی خشک میشه.

این شیرینی خیلی خوش خوراکه و معمولا همه دوست دارند ، من تا بخوام عکس بگیرم فقط این چند تائی که تو عکس می بینید باقی مونده بودند! خوب شد که مجبور نشدم عکس تکی از نون نخود چی بگیرم

بیا کنار خود خود خودم

خیلی خیلیدلمبرای خودم تنگ شده . میخواهم حسابی با خود خود خودم باشم . سرم را تو زانو بگیرم و برای خودم از خاطرات و قصه ها، خیالها و آرزوها ، دنیایی که خودم با تمام اجزائش می سازم ، بگم بدون هیچ رودربایستی و قید و بندها . هرجا خواستم از خنده ریسه برم و هرجاو هر چه خواستم گریه کنم . اما نه ، نمی خواهم " خود بزنم "، حتی نمیخواهم به خودم اخم کنم .می خواهم به خودم امیدواری بدهم و بگویم اره ، چرا نشه . دلت قرصفرص حتما میشه . میخواهم هرچه نفرت حسد کدورت دلخوری زندگی های دیگران نرسیدنها نخواسته ها نداشته ها بی ارزشی ها تضادها همه وهمه را بریزم دور .درست مثل زباله ها که می ریزی دورو هم جای خالی شون رامی بینی و تمیز شدن محل و هم دیگه رویشون را نمی بینی . هیچکه هم کار نداره روزانه چقدر زباله درست کردی . در کیسه زباله ات را هم باز نمی کنه 

می خواهم تو چش خودم نگاه کنم مست نگاه خودم بشم تا انجایی که گرمای محبت بخشش تا عمق استخوانم برسه 

بعد می نویسم 

بنده ام، بنده ولی بی خردم
خواجه با بی خردی می خردم
خواجه خود دید و پسندید و خرید
بود آگاه ز هر نیک و بدم
خواجه آگه بود از نیک و بدم
خواجه با نیک و بدم می خردم

گفت یزدان آنک باشد اصل دان

پس ترا کی بیند او اندر میان

گرچه خویش را عامه پنهان کرده‌ای

پیش روشن‌دیدگان هم پرده‌ای

وانک ایشان را شکر باشد اجل

چون نظرشان مست باشد در دول

تلخ نبود پیش ایشان مرگ تن

چون روند از چاه و زندان در چمن

وا رهیدند از جهان پیچ‌پیچ

کس نگرید بر فوات هیچ هیچ

برج زندان را شکست ارکانیی

هیچ ازو رنجد دل زندانیی

کای دریغ این سنگ مرمر را شکست

تا روان و جان ما از حبس رست

آن رخام خوب و آن سنگ شریف

برج زندان را بهی بود و الیف

چون شکستش تا که زندانی برست

دست او در جرم این باید شکست

هیچ زندانی نگوید این فشار

جز کسی کز حبس آرندش به دار

تلخ کی باشد کسی را کش برند

از میان زهر ماران سوی قند

جان مجرد گشته از غوغای تن

می‌پرد با پر دل بی‌پای تن

هم‌چو زندانی چه که اندر شبان

خسپد و بیند به خواب او گلستان

گوید ای یزدان مرا در تن مبر

تا درین گلشن کنم من کر و فر

گویدش یزدان دعا شد مستجاب

وا مرو والله اعلم بالصواب

این چنین خوابی ببین چون خوش بود

مرگ نادیده به جنت در رود

هیچ او حسرت خورد بر انتباه

بر تن با سلسله در قعر چاه

مؤمنی آخر در آ در صف رزم

که ترا بر آسمان بودست بزم

بر امید راه بالا کن قیام

هم‌چو شمعی پیش محراب ای غلام

اشک می‌بار و همی‌سوز از طلب

هم‌چو شمع سر بریده جمله شب

لب فرو بند از طعام و از شراب

سوی خوان آسمانی کن شتاب

دم به دم بر آسمان می‌دار امید

در هوای آسمان رقصان چو بید

دم به دم از آسمان می‌آیدت

آب و آتش رزق می‌افزایدت

گر ترا آنجا برد نبود عجب

منگر اندر عجز و بنگر در طلب

کین طلب در تو گروگان خداست

زانک هر طالب به مطلوبی سزاست

جهد کن تا این طلب افزون شود

تا دلت زین چاه تن بیرون شود

خلق گوید مرد مسکین آن فلان

تو بگویی زنده‌ام ای غافلان

گر تن من هم‌چو تن‌ها خفته است

هشت جنت در دلم بشکفته است

جان چو خفته در گل و نسرین بود

چه غمست ار تن در آن سرگین بود

جان خفته چه خبر دارد ز تن

کو به گلشن خفت یا در گولخن

می‌زند جان در جهان آبگون

نعره یا لیت قومی یعلمون

گر نخواهد زیست جان بی این بدن

پس فلک ایوان کی خواهد بدن

گر نخواهد بی بدن جان تو زیست

فی السماء رزقکم روزی کیست

 
 

نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد

آواره عشق ما آواره نخواهد شد

آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز

وان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد

آن را که منم منصب معزول کجا گردد

آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد

آن قبله مشتاقان ویران نشود هرگز

وان مصحف خاموشان سی پاره نخواهد شد

از اشک شود ساقی این دیده من لیکن

بی نرگس مخمورش خماره نخواهد شد

بیمار شود عاشق اما بنمی میرد

ماه ار چه که لاغر شد استاره نخواهد شد

خاموش کن و چندین غمخواره مشو آخر

آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد

 

در جان بلبل گل نگر وز گل به عقل کل نگر وز رنگ در بی‌رنگ پر تا بوک آن جا ره بری

فصل بهاران شد ببین بستان پر از حور و پری

گویی سلیمان بر سپه عرضه نمود انگشتری

رومی رخان ماه وش زاییده از خاک حبش

چون تو مسلمانان خوش بیرون شده از کافری

گلزار بین گلزار بین در آب نقش یار بین

و آن نرگس خمار بین و آن غنچه‌های احمری

گلبرگ‌ها بر همدگر افتاده بین چون سیم و زر

آویزها و حلقه‌ها بی‌دستگاه زرگری

در جان بلبل گل نگر وز گل به عقل کل نگر

وز رنگ در بی‌رنگ پر تا بوک آن جا ره بری

گل عقل غارت می‌کند نسرین اشارت می‌کند

کاینک پس پرده است آن کو می‌کند صورتگری

ای صلح داده جنگ را وی آب داده سنگ را

چون این گل بدرنگ را در رنگ‌ها می‌آوری

گر شاخه‌ها دارد تری ور سرو دارد سروری

ور گل کند صد دلبری ای جان تو چیزی دیگری

چه جای باغ و راغ و گل چه جای نقل و جام مل

چه جای روح و عقل کل کز جان جان هم خوشتری

 
 

برف یزد

پَر پَرُک برف میآد

جایی داره

پُرِ پُر برف میاد

روز ابری

زیر کرسی

هُش کشی کاسه شولی

بالاشَم

چایی نبات

بعد اون خش بخوابی

خوابایِ خش، خش ببینی

دیه هیچی نمُخای

سیمرغ شدن- سگ بودن - موش کور شدن یا مرغ خانگی بودن

روزی بود روزگاری . کم کمک قد می کشیدم و کارهایم شکل می گرفت و به من هویت می داد . دیدم ،آنقدر به در و دیوار خورده ام . از پا افتادم و بلند شدم که، یاد گرفتم سیمرغ شدن در افسانه ها ست . حتی اینکه یک مرغ از سی مرغ شدنم ، عمری خودسازی می طلبد .چه رسد به اتحاد و پرواز سی مرغ .چشم که باز کردم دیدم در عمل سگ نگهبانی هستم که با قضاوت خود برای پاسبانی از آنچه خود را متعلق به آن و آنان می بیند ، پارس میکند . حمله میکند،دوباره انرژی میگیرد .دم میجنباند و حراست می کند زخمی شدن و توسری خوردن او را از پاسبانی جدا نمی کند . آنقدر گذشت تا فهمیدم باید طوطی شوم ،خوش سخن و در قفس فقط برای جندتا محدود  . اما شاید باز اشتباه میکنم باید موش کوری شوم خزیده در لانه ای در عمق زمین و دلخوش به رفتن روزها. اما این نیز اشتباه بزرگی است . من برای این آفریده نشده ام باید مرغی شوم ، محدود به قفس تنگ دنیا و امکانات ، تا فرصت می دهند . از آنچه به من داده می شود، بهترین ها را بسازم 

باور کنیم در مدرسه ایم

میگن ، در مسیر زندگی ، بسته ها یا کلاس ها یا پایه های آموزشی است و آدمها اجباری و یا اختیاری در آن کلاس ها ثبت نام میشن. آخردوره،باید دستت را باز کنی و ببنی چی کف دستت گذاشتن ! اما نه مثل بازی گل یا پوچ که شانسی است

درست عین دوره های مدرسه ای،هر ملاک های ارزیابی، نمره ی مشخص داره . اما کارنامه ی کاغذی و الکترونیکی نداره که بشه دورش انداخت و پاکش کرد و به نحوی بی خیالش شد و یا بدردت بخورد یا نخورد .مهرش رو قلبت میخوره انکه کف دست میخوره، رو نوشتشه،فقط جهت اطلاع، تازه اگه مشتت را باز کنی و دقت کنی، میتونی ببینی .انوقت شاید یکی یکی اینها را در طول عمرت تجربه کنی

گواهی پایان دوره همراه با گواهی ارتقا در یک ، چند و یا چندین کلاس بالاتر
گواهی پایان دوره با کسب حدنصاب
گواهی تجدید دوره
گواهی عدم شرکت در این و دوره های مشابه
گواهی اخراج
در ذیل آنهم مثل هر گواهی اعتبار و امضا درج می شود

این حکم تا ابد پایدار می ماند و با کوچکترین نیت مخالف آن بی درنگ هیچ ارزشی ندارد

امضا :خالق عالم

زیارت و یا بقول صحیح تر مهمانی رفتن نزد هر کدوم از وزنه های آفریش، سوپاپ های اطمینان خلق الله ، هم همینطوره ،می طلبند و میروی، با هر درجه از معرفت و حال و ادب در محضر میزبان می مانی

برکه می گردی، وقتی سوغاتی هات را میدی و یک چایی لب سوز و لب دوز و لب چسب میخوری و بلند می شی ساک سفرت را بگذاری سرجاش .............

مشتت را باز میکنی تا مهرت را ببینی

جواب را درست و حساب و شفاف نمی فهمی . یا علی میگی و میخوابی صبح بیدار می شی ..

ذهنت پژواک این تک بیته

" ابلیس کی گذاشت که ما بندگی کنیم "

گیچ ومنگی ، حالا بین اونهمه شعر این ؟!!!

 

چیزی نمیگذره که یالله ی بسته آموزشی در نزده وارد شده و نم نم اشک هایت دانه دانه ی کلمات را از لبانت می رویاند ........


گفتی وجین شده همه علف های کاشت
در غفلتی که رنج ،برایت نشانه داشت

رنجش هنوز هم جوانه داشت !

امید داشتی که برداشت داشتی

دیدی چه سود ، زمینت یک نشا هم نداشت

زیارت


چو،فرصت پنجاه ساله، شد فنا

شرمنده سر به گریبان،خدا خدا

زیر دیون خلق و خدا، پشت من دوتا

اول ز خلق کنم بخششِ خطا؟

دیدم که زخمِ خطایم هنوز پابرجا


سوی مولایم روم. آقا،علی موسی الرضا، ضامن عشق و وفا

سیدی، مولای من، نور هدی

ای رئوف، شمس الشموس، شافی روز جزا

من همان دل خسته ام. آری به جا ؟

محوکن، زخمِ خطاها،در دل خلق خدا

 

بعد آن، پیش خدایم ناله کردم، ناله ها

ذکرخواندم. اغفر ذنوبی ربنا

رنج دنیا می کشم، درد از کجا ؟

فرصتی باقی نمانده، غافلم، دیگر چرا ؟

دِه تو درمان همه، یا ربنا

 

گوش کن حالا بگویم من ترا

بنده ام، لب بند از ناله، فکرت شفا

لذت دنیا ببر در هر کجا

آنگه، آیی پیش من با مرحبا