بیا با مرگ آشتی کنیم کمی مرگ را در زندگی جاری کنیم
مرگ، پشت درِ ثانیه‌های زندگی، آرام و بی‌صدا نشسته است.
می‌توان او را طلب‌کاری پر مدّعا دانست، از او رنجید و در را به هر قیمتی به رویش قفل کرد!؟
می‌توان زندگی را رها و کنارش چمبره زد!؟
می‌توان سهم هر روزه‌اش را صبح به صبح داد و به امید دفع آن، بی‌خیالش شد و زندگی را از آنِ خود خواند!؟
می‌توان پرچم ستیز برافراشت و با نابودیش، دل به زندگی داد!؟
امّاشاید بتوان روبه‌روی او پنجره‌ای ساخت. او را از درون قاب پنجره‌ی زیبا، نگریست. تابلوی واقعیِ شعورخواهَ و شورانگیز، آن‌گاه بر لبه‌ی باریک راه زندگی، با تعادل و توازنِ حیرت‌آور گام برداشت. و نماد انسانی شد، که فرشتگان به سجده بر عظمت وجود او، فراخوانده شده‌اند.