یکی بود یکی نبود . یکی از این همه آدمها و شاید سفرنامه ی خیلی خیلی خیلی از آدم ها مثل من بوده و هست و خواهد بود . روزگاری انقدر به در و دیوار خوردم . از پا افتادم و بلند شدم که، یاد گرفتم سیمرغ شدن در افسانه ها ست . چشم که باز کردم دیدم در عمل سگ نگهبانی هستم که با قضاوت خود برای پاسبانی از آنچه خود را متعلق به آن و آنان می بیند ، پارس میکند . حمله میکند،دوباره انرژی میگیرد .زخمی شدن و توسری خوردن او را از پاسبانی جدا نمی کند . "بایدی "بزرگ و پررنگ برای خود، داشتم که سستی ناپذیر بود. آنقدر گذشت تا فهمیدم باید طوطی شوم ،خوش سخن و در قفس، فقط برای جندتا محدود باشم . اما شاید باز اشتباه میکنم باید موش کوری شوم خزیده در لانه ای در عمق زمین و تنها برای خود 

شاید این درست ترین است