دیروز اول به دبدار پسر شهیدی رفتم که تمام هستی همسر شهید بود . دور از همه ی بی قراری مادر، ارام و خواب به نظر میرسید. با بددنی متورم ، جشمهایش با پلکهای بالا ورم کرده بسته بود ، گویا تمام توانش را برای باز نگهداشتن چشم هایش ، گذاشته ...

پیش از دیدنش، تمام بدنم به لرزه افتاده بود ولی با دیدنش آرام شدم و .................

بعد از نماز برای سالگرد شهیدی رفتم و هر سال سعی میکنم همانجایی که عکسش آویزان است مینشینم و کاش میشد تمام مدت و آنقدر به آن بهشتی نگاه کنم که بالاخره نگاهم کند و..............

و آخر شب، سربریده شدن و آن نگاه پر از صلابت شهید حججی 

اما خدای من چرا آنقدر نفوذناپذیرم که از آن همه نور بی نصیبم