نسیم شهید
دیروز اول به دبدار پسر شهیدی رفتم که تمام هستی همسر شهید بود . دور از همه ی بی قراری مادر، ارام و خواب به نظر میرسید. با بددنی متورم ، جشمهایش با پلکهای بالا ورم کرده بسته بود ، گویا تمام توانش را برای باز نگهداشتن چشم هایش ، گذاشته ...
پیش از دیدنش، تمام بدنم به لرزه افتاده بود ولی با دیدنش آرام شدم و .................
بعد از نماز برای سالگرد شهیدی رفتم و هر سال سعی میکنم همانجایی که عکسش آویزان است مینشینم و کاش میشد تمام مدت و آنقدر به آن بهشتی نگاه کنم که بالاخره نگاهم کند و..............
و آخر شب، سربریده شدن و آن نگاه پر از صلابت شهید حججی
اما خدای من چرا آنقدر نفوذناپذیرم که از آن همه نور بی نصیبم
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 17:54 توسط همدلان
|