چاردیواری زندگی
و چه سخت است وقتی برمیگردی و میبنی چه غافل بودی!
در گذر زندگی با افرادی هم راه میشویم. هرکدام با داستانی جدا، گاه هم داستان ابدی هم میشویم و گاه نشانی
درکتاب زندگی هم میشویم . و خدا نکند نشان نفرت،انحطاط شویم و خداکند نشان ترقی، رویش ، سرزندگی
باشیم .گاهی آن قدر از هم دور میشویم که نشانمان هم در غبار گردباد روزها محو و یا ناپدید میشود .
هرکدم دوان دوان بدنبال زندگی میدویم و در چاردیواری خود، از کمک و یاری یگدیگر غافل شده ایم . دیداری را
بیاد میآورم که تا نیمه شب رسید و با تذکری گذر زمان را به یاد آوردیم و چه نشاطی و امیدی و حظی.........
حتما حالا هرکدام مردانی شده اند و داستان هایی جدا و من در انتظار بال گشودنشان به اوجی هستم که باید
نمیدانم نشانی ام در کتاب زندگیشان باقی مانده و یا نه ؟
یادم باشدتادیر نشده، بدنبال نشان های زندگیم باشم و پیدایشان کنم . خانم بهفروز خانم فاضل و خانم آقایی
دوستانم را دارم و خداراشکر زمانی برای دلبستگی به همکاران نبود و سعی کردم دانش آموزی به من دلبسته و من به دانش آموزی دلبسته نشوم . که خود از دلبستگی شدید به خانم طبسی دبیر زبان راهنمایی ام خیلی خیلی ضرر کردم . بعد از آن اوج در زبان هرگز نتوانستم موفق شوم ولی چون یزدی نبودند فکر نکنم پیدایشان کنم . راستی اعظم فلاح که به یکباره از هم جدا شدیم .و هیچ وقت پیدایش نکردم . شاید شعرهایی که برایم گفته بود را بنویسم پیدایم کند